image
پنجشنبه ۲۸ تير ۱۳۹۷
image

اللَّهُمَّ کُنْ لِوَلِیِّکَ الحُجَةِ بنِ الحَسَن صَلَواتُکَ علَیهِ و عَلی آبائِهِ ، فِی هَذِهِ السَّاعَةِ وَ فِی کُلِّ سَاعَةٍ ، وَلِیّاً وَ حَافِظاً وَ قَائِداً وَ نَاصِراً وَ دَلِیلًا وَ عَیْناً ، حَتَّى تُسْکِنَهُ أَرْضَکَ طَوْعاً وَ تُمَتعَهُ فِیهَا طَوِیلا

image image image

افق خادمی

چهارشنبه ۱۳۹۶/۰۳/۱۰ ساعت 18:57:15
image

در فرهنگ اسلامی، ديد أهل‌بيت (ع) نسبت به خادم چگونه بوده است؛ به عنوان مثال نگاه أميرالمؤمنين علي (ع) به قنبر چگونه است.

در فرهنگ اسلامی، ديد أهل‌بيت (ع) نسبت به خادم چگونه بوده است؛ به عنوان مثال نگاه أميرالمؤمنين علي (ع) به قنبر چگونه است.   قنبر نزد امیرالمومنین(ع) خادمی کرد یا آقایی کرد؟ نگاه مولا به او چگونه بود؟   امام باقر صلوات الله علیه می‌فرماید: « حضرت علی علیه السلام در زمان حکومت همراه با خدمتکارش، قنبر، از مغازه‌ای دو لباس خرید: یکی به ارزش سه درهم، دیگری دو درهم. بعد به قنبر فرمود:« لباس سه درهمی را تو بپوش.» قنبر گفت:« شما برای پوشیدن آن شایسته‌تر هستید، زیرا به منبر می‌روید و خطبه می‌خوانید.» امام به او فرمود:« ولی تو جوان هستی و شور جوانی داری.
من از پروردگار حیا می‌کنم که خودم را بر تو ترجیح دهم. از رسول خدا صلی الله علیه و آله شنیدم که می‌فرمود به خدمتکاران خود همان لباسی را بپوشانید که خودتان می‌پوشید و همان غذایی را بدهید که خودتان می‌خورید.»   وقتی امام علی جامه‌اش را پوشید، دستور داد تکه‌ی اضافه‌ی آستین لباسش را ببرند و با آن برای فقیران کلاه درست کنند. فروشنده به امام گفت:« اجازه بدهید پس از این که تکه‌ی اضافه‌ی آستین‌ها بریده شد، لبه آستین‌ها را بدوزم.» حضرت فرمود: « رها کن این حرف‌ها را که وقت این کارها را نداریم. (یعنی در چند روز اقامت در دنیا فرصتی برای این جور کارها نیست.)[1]   وقتي أميرالمؤمنين علي(ع)  شبانه مي‌خواهد بار به دوش بكشد و براي فقرا غذا ببرد در جواب قنبر كه مي‌گويد اين بار را به من بدهيد تا به دوش بكشم مي‌فرمايند: اين وظيفه‌ی خودم است و آن را خودم بايد انجام بدهم.   این باید دید واقعی مسوول به خادم باشد.   و از طرفی دیگر نگاه خادم در فرهنگ اهل بیت به امام چگونه بود؟   تاجری به در مسجد خیره شده و چشم از آن بر نمی داشت. عنان اسب را دور دستش پیچید. با خودش فکر می کرد: بالاخره بیرون می آید و تکلیف مرا روشن می کند.   اگر چه سعی می کرد خودش را آرام کند و صبور باشد، اما بیقراری را می شد به وضوح در رفتارش دید. بی اختیار افسار را به طرف خودش کشید، حیوان نزدیک تر آمد. مرد دست به یال اسب برده و گردن او را نوازش کرد. در حالی که آه می کشید مجددا به در مسجد چشم دوخت و در خیالات خود فرو رفت. به یادش آمد که در آخرین سفرش به مدینه و دیدار با مولایش امام صادق (ع) آرزو کرده بود کاش همیشه بشود در کنار او بماند و همچون غلامی خدمتگزارش گردد. به این ترتیب بعد از مراجعت به شهر و دیار خود اسباب و اموال خود را جمع آوری نموده بود به امید اینکه سال بعد مجددا به مدینه سفر کند و تصمیم خود را عملی سازد.   اکنون زمان موعود فرا رسیده بود. پس به سراغ غلامی رفت که شغل او مراقبت از استر امام بود. غلام بند حیوان را به دست گرفته، روی سکو نشسته بود تا نماز و عبادات امام تمام شده و از مسجد خارج شوند.   مسافر به صورت خادم نگریسته و خیلی صریح و خلاصه گفته بود: آیا مایلی جای خود را با من عوض کنی؟! من مال و اموال بسیاری دارم که همه آنها را به تو می بخشم، تو هم عنان استر امام را به دست من بده و مراقبتش را به من بسپار.
آن وقت من می شوم غلام امام و تو می شوی مسافر تاجر!   غلام لحظه ای فکر کرد: مال، اموال، تجارت، ثروت و جناب تاجر ... .   تصویری از همه اینها در ذهن او نقش بست و احساس خوشایندی در قلبش جوشید و لبخندی بر لبانش ظاهر شد... .   غلام لحظه ای سر برگرداند. به مرکب امام که بی خیال سر در علف ها فرو برده و می چرید نگریست و دوباره به صورت مسافر چشم دوخت و گفت: اجاره بده نخست با امام مشورت کنم.   مسافر به علامت تأیید سر تکان داد. خادم بند حیوان را به دست مسافر داد و خود به سمت مسجد رفت... .   مسافر همچنان چشم به در دوخته بود. زمان برایش کند و طولانی می گذشت. از خودش می پرسید: یعنی امام چه نظری خواهند داد و تصمیم غلام چه خواهد بود؟! آیا چنین مال و ثروت و اسم و رسمی را قبول نخواهد کرد؟!   او به یاد لبخند رضایت غلام هنگام شنیدن پیشنهادش افتاد. در دل امیدوار شد که حداقل او به این تصمیم راضی است.   زمان همچنان می گذشت و مسافر لحظه به لحظه بی قرار تر می شد. بالاخره قامت غلام در آستانه در مسجد پدیدار شد. مسافر به چهره ی او چشم دوخت تا نتیجه ی اوضاع را حدس بزند. اثری از شور و لبخند نبود. پس با هیجان پرسید چه خبر؟!   غلام شانه اش را بالا انداخت و گفت: هیچ! من راضی نیستم.   امام این را به تو گفتند؟!   نه! تصمیم خودم است.  
حداقل ماجرا را تعریف کن بدانم قضیه چه بوده.   خادم جلوتر آمد و همانطور که ریسمان استر را از مسافر پس می گرفت گفت: می دانی! من سال هاست که غلام امام(ع) هستم، از همان کودکی! همیشه هنگام نماز با مولایم به اینجا آمده و مرکبش را مواظبت کرده ام. تا امروز که تو از راه رسیدی و گفتی که مایلی همه ی دار و ندارت را بدهی و جای مرا بگیری، یعنی شغل مرا داشته باشی. من یک لحظه با خودم حساب و کتاب کردم که : خادمی را می دهم و سروری و ثروت را به دست می آورم. فکر کردم : چه معامله ی پر سودی! و کلی خوشحال شدم. اما به دلم افتاد که نظر آقایم را نیز بپرسم. این شد که گفتم کمی صبر کنی! آن وقت به امام صادق(ع) عرض کردم: فدایت شوم! شما بهتر می دانید که من سال هاست در خدمتتان هستم آیا اگر خداوند برای من خیری بفرستد شما مانع رسیدن آن به من خواهید شد؟!   مولایم فرمود:   اگر خیری برای تو وجود داشته باشد، من آن را پیش از آنکه دیگری به تو بدهد، خود شخصا به تو خواهم داد؟   پس من ماجرای آمدن تو و پیشنهادی که به من کردی را تمام کمال برای حضرت نقل کردم. او با صبر و حوصله به سخنانم گوش فرا داد و سپس فرمود:   اگر تو از خدمت کردن به من خسته شده ای و به عکس، آن مرد به خدمتگزاری ما علاقمند است، مانعی ندارد، ما او را به جای تو می پذیریم. می توانی بروی!   من به محض شنیدن این جمله ی امام، آسوده خاطر گشته و آماده ی رفتن شدم. پس پشت به مولایم کرده تا ایشان را برای همیشه ترک گویم. در این وقت صدای مبارک امام را شنیدم که می فرمود:   «صبر کن! اجازه بده به پاس سال ها زحمتی که در این خانه کشیدی تو را نصیحتی نمایم. آنگاه هرچه اراده کرده ای انجام بده. بدان که وقتی روز قیامت برپا می شود، جدّ من رسول خدا(ص) به نور خداوند تعالی متصّل گشته و امیرالمومنین علی(ع) به نور پیامبر(ص) پیوسته و همینطور ائمه ی اطهار (ع) به نور امیرالمومنین(ع) پیوند می خورند. درآن هنگام شیعیان ما نیز به ما ائمه می پیوندند. چون ما وارد بهشت گشتیم، آنان نیز در پی ما داخل می شوند.»   تو نمی دانی بر من چه گذشت آن لحظه که این کلام را از زبان آقایم شنیدم. گویی ضربه ای بر فرق غفلت من فرود آمد و پرده از پیش چشمانم کنار رفت. دانستم سروری واقعی کدام است و نوکری حقیقی کدام. سر فرود آوردم و با شرمندگی گفتم: نه! هرگز! هرگز از محضر شما دور نخواهم گشت و نوکری شما را به ثروت و مکنت عالم نبخشیده و آخرت را فدای دنیا نخواهم ساخت.   این شد که برگشتم تا تو را از دو مژده با خبر سازم:   اول، مژده ی اینکه به برکت آمدنت قدر نعمتی را که بی خبرانه در آن غرق بودم، دانسته وخدمتگزاری خالی از معرفتم، آب و رنگ معرفت گرفت.   دوم، اینکه همچنان خادم مولایم خواهم ماند و ردای خدمت خود را به کسی نخواهم بخشید. زیرا همانگونه که او فرمود اگر خیر من در چیز دیگری می بود، او خود پیش از همه آن را به من عطا می نمود.   مسافر با چهره ای در هم کشیده و متفکرانه گفت:   آری! حق با توست.
 
آنچه تو داری گوهر شب چراغی است که قدر و قیمت آن را هرکسی نمی داند. اما تو معلوم است آدم زرنگ و زیرکی هستی که بی مشورت مولایت تصمیم نگرفتی و ...   خادم میان صحبت مسافر دوید و گفت:   من؟! ولی من نادان، کم مانده بود این «دُرّ بی بدیل» را به مشتی درهم و دینار بدهم. ای کاش از همان آغاز پیش از آنکه قراری با تو بگذارم، اختیارم را به خود او سپرده بودم.   مسافر سری تکان داد و گفت: همه ی ما گاهی دچار اشتباه می شویم. مهم اینست که آن بزرگوار غفلت تو را به خدمت چندین ساله ات گذشت نمود و کریمانه تو را از چگونگی سود و زیان معامله ات با خبر ساخت.   خادم گفت: به هر حال امتحان سختی بود.   مسافر در حالی که راه خود را پیش گرفته و دور می شد گفت: و بازنده ی آن من بودم .   خادم صدای خود را بلند کرد و گفت:   اما تو نیز می بایست از همان آغاز به سراغ مولایمان می رفتی و از خود ایشان تقاضای اذن خدمتگزاری می نمودی، هرکس باید شخصا با امام زمانش گفتگو نموده و درخواست خویش را مستقیما از او بخواهد. متوجه شدی چه می گویم: بی واسطه!   این تربت خادم است و این فرهنگ صحیح خادمی است که با هیچ چیز عوض نمی شود!    هدف اصلي أئمه(ع) از گرفتن خادم تربيت نفوس بوده. امام سجاد(ع) در آن خفقانی که فرمود: «و ما بمكة والمدينة عشرون رجلا يحبنا»[2] در تمام مکه و مدینه بیش از بیست مُحبّ نداریم. در آن شرایط امام با گرفتن برده و تربیت ایشان فعالیت فرهنگی خود را ادامه دادند و فقط هر برده را یکسال نزد خود نگاه داشته و بعد آزاد می فرمود.   در مجموع:   قرآن مي‌فرمايد: «هُوَ الَّذي بَعَثَ فِي اْلأُمِّيِّينَ رَسُولاً مِنْهُمْ يَتْلُوا عَلَيْهِمْ آياتِهِ وَ يُزَكِّيهِمْ وَ يُعَلِّمُهُمُ الْكِتابَ وَ الْحِكْمَةَ وَ إِنْ كانُوا مِنْ قَبْلُ لَفي ضَلالٍ مُبينٍ»[3]   با توجه به اين آيه 3 باید مرحله براي تربيت خادم، طي شود.   «يَتْلُوا عَلَيْهِمْ آياتِهِ» يعني ابلاغ معارف (ياد بگيرد چه‌كار بكند)،«يُزَكِّيهِمْ» يعني به تزكيه نفس و پالايش نفس اهميت داده شود، «يُعَلِّمُهُمُ الْكِتابَ وَ الْحِكْمَةَ» که همان بحث تعليم و تعلم و إرتقاء سطح علمي است.   خادم الشهيد درکنار تعهدات لازم باید دو چيز ديگر داشته باشد:   1.        تقواي فردي و تقواي گروهي. تقواي فردي كه همان رضاي پررودگار است و تقواي گروهي که همان اطاعت از فرمانده است (رضاي مافوق).   2.        مطلب دوم آگاهيست، با توجه به «يَتْلُوا عَلَيْهِمْ آياتِهِ» بايد بيشتر توجه شود كه براي خادم تفهيم وظيفه شود تا هم به وظيفه فرهنگي و هم به وظيفه كاري و اجتماعي خودش بيشتر آگاه باشد. اين‌كه تربيت نفس خادم چگونه انجام گردد.   بنابرین :   ·          گفتيم كه؛ خادم شهيد بر اساس فرهنگ اهل بيت (ع) بايد سفير فرهنگ شهادت باشد.   ·       گفتيم که؛ خادم بايد تقواي فردي براي رسيدن رضاي خدا كه در اطاعت از خدا و ولي خداست و تقواي گروهي در كسب رضايت مافوق كه در اطاعت عاقلانه از او خلاصه مي شود.   ·          گفتيم؛ خادم بايد خود را نماينده شهيد بداند چنانچه زائر كوي شهدا بوي شهدا را در ايشان مي جويد.   ·          گفتيم؛ خادم در ارتقاء شخصيت خادمي خود به درجه اي از خدمت برسد كه چون خادم معصوم به خادم الشهدايي خود ببالد و آن را با چيزي عوض نكند.   ·          گفتيم؛ بايد آگاهي خادم را از وظيفه ظاهري و تكليف باطني اش بالا ببريم.   ·          گفتيم؛ با ایجاد تواضع متقابل روح خادم را صيقل می گیرد، مانند جواهري كه با دستان پر حوصله ي استاد نقاش به زيبايي صيقل ميبيند.   ·          و در تعریف:   ·          خادم؛ بايد مؤمن به ولايت اولياء خدا باشد.   ·          خادم؛ بايد منتظر و عاشق باشد.   ·          خادم؛ بايد حلقه اتصال خود را با خداي خود محكمتر كند.   ·          خادم؛ بايد ارتباط نظام هستي را با خلقت خود دريابد تا اينكه بتواند با يادمان شهدا انس بگيرد.   ·          خادم؛ بايد تعامل صحيح و پايدار با خلق الله و زائران شهدا پيدا كند.   ·          خادم؛ تمیز و مرتب و منظم است.   ·          خادم؛ پر نشاط و پر تحرک است.   ·       خادم؛ باید محرم راز شهید باشد.چنانچه خادم آقا محرم راز اوست: «لَا يَطَّلِعُ عَلَى مَوْضِعِهِ أَحَدٌ مِنْ وُلْدِهِ وَ لَا غَيْرِهِ إِلَّا الْمَوْلَى‏ الَّذِي‏ يَلِي أَمْرَهُ»[4](فقط خادم امام زمان(عج) است که از جا و مکان آقا در زمان غیبت خبر دارد.)   ·          خادم؛ بايد مبلّغ فرهنگ ايثار باشد.   ·          خادم؛ بايد خوش اخلاق و نيكو سيرت باشد.   ·          خادم؛ بايد با نشاط و صبور باشد.   ·          خادم؛ بايد محاسبه نفس داشته باشد.   ·          خادم؛ بايد با تمام وجود حس كند كه نماينده ي شهيد در منطقه است.   ·          خادم؛ بايد به مقام منّا برسد كه فرمود: «فَمَنْ تَبِعَني‏ فَإِنَّهُ مِنِّي» [5] یعنی حرکت از مَنیّت و رسیدن به مقام مِنّا.   اين گفتمان حقيقي خادم الشهداست، كه اگر بتوانيم آن را اول در خود زنده كنيم ناخود آگاه اثر گذار خواهد بود و عمل ما مُبلّغ گفتمان ما خواهد بود.   و این فرهنگ ثقلین است که:   کتاب خدا فرمود: «أَتَأْمُرُونَ النَّاسَ بِالْبِرِّ وَتَنسَوْنَ أَنفُسَكُمْ وَأَنتُمْ تَتْلُونَ الْكِتَابَ أَفَلاَ تَعْقِلُونَ»[6]   و امام صادق صلوات الله علیه فرمود: «كونوا دُعاةَ النّاسِ بِأَعمالِكُم ، ولا تَكونوا دُعاةً بِأَلسِنَتِكُم»[7]   مردم، شهدا را دوست دارند به آنها احترام مي گذارند از آنها حاجت طلب ميكنند و بحمدلله نگاه خوبي به خادمين دارند كه وقتي خادمي را با لباسي همرنگ لباس شهيدان مي بيند تصور مي كند در وجود اين خادم بايد نوري از شهيد نورافشاني كند كه بوي شهدا را به خود گرفته است.   بنابرين اگر بتوانيم به عنوان خادم شهید هدف اصلي شهدا و فرهنگ ايشان را خوب در سيره ايشان تفحص كنيم و شاخصه هاي صحيح رفتاري ايشان را كه اقتباس از سيره ولي خداست را دريابيم. و همان را بدون كم و كاست به مردم ابلاغ كنيم به زيبايي آن را دريافت خواهند كرد.  
كه آقايمان امام رضا صلوات الله عليه فرمود: «رَحِمَ اللَّهُ عَبْداً أَحْيَا أَمْرَنَا فَقُلْتُ لَهُ فَكَيْفَ يُحْيِي أَمْرَكُمْ قَالَ يَتَعَلَّمُ عُلُومَنَا وَ يُعَلِّمُهَا النَّاسَ فَإِنَّ النَّاسَ لَوْ عَلِمُوا مَحَاسِنَ‏ كَلَامِنَا لَاتَّبَعُونَا.» [8] ( خدا رحمت کند بنده ای را که امر ولایت ما را به پا دارد راوی گوید پرسیدم چه گونه امر ولایت شما را به پا دارد امام علیه السلام فرمودند: علوم ما را فرا گیرد و به مردم بیاموزد همانا اگر مردم زیبایی کلام ما را بدانند قطعا از ما پیروی خواهند کرد.)   اگر مردم زیبایی فرهنگ شهادت و ایثار را دریابند ازآن تبعیت می کنند.   اگر ظرف وجودي خود را تطهير نكنيم نخواهيم توانست احياگر معارف حقه ي اهل بيت(ع) وشهداي راه ايشان باشيم.      
ذات نايافته از هستي، بخش              كي تواند كه شود هستي بخش؟   خشک ابری که بود زآب تهی       ناید از وی صفت آب دهی   نگارنده: خادم الشهدا ابراهیم دستلان

هیچ نظری ثبت نشده است.
.Powered By ParsPortal ITID