image
يكشنبه ۰۲ ارديبهشت ۱۳۹۷
image

اللَّهُمَّ کُنْ لِوَلِیِّکَ الحُجَةِ بنِ الحَسَن صَلَواتُکَ علَیهِ و عَلی آبائِهِ ، فِی هَذِهِ السَّاعَةِ وَ فِی کُلِّ سَاعَةٍ ، وَلِیّاً وَ حَافِظاً وَ قَائِداً وَ نَاصِراً وَ دَلِیلًا وَ عَیْناً ، حَتَّى تُسْکِنَهُ أَرْضَکَ طَوْعاً وَ تُمَتعَهُ فِیهَا طَوِیلا

image image image

فیلتر ماسک در حمله شیمیایی

شنبه ۱۳۹۶/۰۳/۱۳ ساعت 8:49:34
image

ما توی کانال عراقی‌ها بودیم و از اونجایی که گِرای سنگرهاش رو داشت، سه راهی مرگ می‌گفتند و اونجا معروف بود. من یادم نمیره، این جمله لاحول و لا قوه الا بالله که ۷ مرتبه می گَند بخونید برای خودتون، ما ۶ تاش رو خوندیم، هفتمی را اومدیم بخونیم، یه خمپاره اومد توی کانال، اونجا بچه های تهران توی سنگر بودند ۴ تا جوون مثل دسته گل پرپر شدند، شاید هَمَشون رو جمع می کردی یک گونی ۳۰، ۴۰ کیلویی بیشتر جا نمی‌گرفتند.

چهار روزی توی اون خط بودیم، روز چهارم، گردان سیدالشهدا علیه السلام می خواست خط رو از ما تحویل بگیره، گردانی که ۴ شب نخوابیدیم، از آتیش دشمن و… . ما توی کانال عراقی‌ها بودیم و از اونجایی که گِرای سنگرهاش رو داشت، سه راهی مرگ می‌گفتند و اونجا معروف بود. من یادم نمیره، این جمله لاحول و لا قوه الا بالله که ۷ مرتبه می گَند بخونید برای خودتون، ما ۶ تاش رو خوندیم، هفتمی را اومدیم بخونیم، یه خمپاره اومد توی کانال، اونجا بچه های تهران توی سنگر بودند ۴ تا جوون مثل دسته گل پرپر شدند، شاید هَمَشون رو جمع می کردی یک گونی ۳۰، ۴۰ کیلویی بیشتر جا نمی‌گرفتند. من سر ستون بودم، نیروهای رو کشوندیم با آقای دلپاک و آقای خجسته تو سالنهای ۵ طبقه خرمشهر، نماز مغرب و عشا خونده شد، شام خورده شد، خسته اومدیم یه خورده‌ای استراحت کنیم، ساعت حدود ۱ بعد از نصف شب بود ما دیدیم تویوتای گردان داره بوق بوق می زنه، صدای آقای حاج علی مالکی و آقای محسن دلپاک  و سید جواد موسوی بلندِه که بچه ها از سنگر سریع بیاند بیرون از ساختمان و برند بالا و ماسک و بند و بساطشون رو بردارند، دشمن شیمیایی زده، هر موقع این عراق کم می آورد، اقدام به شیمیائی می کرد. ما دیدیم بوی شیمیائی توی فضای ۵ طبقه پیچیده، توی اون تاریکی تا بچه‌ها این صدا را شنیدند، می‌خواستند برند بیرون، سرها می‌خورد به سقف و … و بوتوی ریه ها می رفت، ما توی اون تاریکی اومدیم ماسک رو با یه چیزی برداشتیم، اومدیم از توی زیرزمین بریم بالای ساختمون بایستیم یکی از این دوستان گفت که خجسته بده ببینیم این پوزبند رو (پوزبند یعنی همون ماسک) این ماسک رو گرفت و زد و فیلترشو زد و ما هم ماسک رو زدیم توی اون تاریکی یه چیزی برداشتیم هی فیلتر را می‌پیچوندم ولی بسته نمی‌شد، گفتم: اصغر! گفت: چیه؟ گفتم: دارم خفه می شم، این بسته نمی شه، گفت: بده ببینم، ما بهش دادیم و هی خواست ببنده ولی نشد، یه نگاه کرد و گفت: حسن! اینکه کنسرو ماهیه!؟ خلاصه ماسک رو برداشتم، گفتم: دارم خفه می شم، اومدیم بالای ساختمون، نمی  تونستم لب چین رو بگیرم برم بالا، دستِ ما رو گرفتند، یه چفیه آب زدند فوری و ما گذاشتیم در دهنمون، ما وقتی از پشت اونها رفتیم دیدیم قبضه های شیمیائی کاتیوشا داره از اونطرف اروندکبیر و اروندصغیر همینجور می زنه عقبه خط مارو.همین کشورهایی که امروز مدعی جهان بشریتند، ما بشر نبودیم؟ توی حلبچه اینها بشر نبودند؟ اینها انسان نبودند؟ کدوم کنفرانس گفته که شیمیائی می تونند بزنند؟ همه‌جا می گویند ممنوعه! ولی ما وقتی رفتیم از اونجا که عبور بکنیم، بچه های جهاد که نمی دونم از کدوم استان کشور بودند، زیر این پلهای جاده رفته بودند پناه گرفته بودند، حدود ۳۰، ۴۰ نفر زیر پل-های جاده، این بمب شیمیایی صاف در این سنگر خورده بود، ۴۰ تا جوون، پیرمرد، نوجوون، شاید هم بیشتر بودند، همونجا در اثر این گاز شیمیایی دستها همه چلمبه شده بود، همه پاها جمع شده بود، از گاز شیمیائی خفه شده بودند و به شهادت رسیده بودند. اینها اینجور در جنگ با ما معامله کردند.

هیچ نظری ثبت نشده است.
.Powered By ParsPortal ITID